|
All alone is all we are. NIRVANA
|
این کاغذ مال من است و من به Adagio ی Eleni جان می سپارم
روی سه دیوار از چهار دیوار ساعت نفس می کشد به اضافه تجسم اش در آینه
من یادم می رود بیدار شوم هوا روشن شده پشت پلک هایم
کتابخانه پر شده من چیزی نخواندم هنوز
یادم می رود با چه کسانی هم خانه بوده ام
یادم می رود لحن صدا زدن مادر چگونه بود
یادم می رود کامو از کجا سقوط را نوشت
یادم هست که تن ام کال است
می دانم که قلبم کافئین را پس می زند
می دانم که سربالایی کوه خیلی سخت است و من در بیراهه ترین سنگ ها بین بوته های خاردار قایم می شوم
می دانم پرنده مرا می بیند باز
یادم هست که بال ندارم
یادم هست که کسی منتظرم است نمی دانم چه کسی و چرا
کوه غرور بیخود می دهد و من از سر وظیفه توتون لول شده داشتم
همیشه دیر است تا نصفه های کوه بالا می روم تا کلمه نباشد
حرفی نمی زنم و به من گفته اند که اگر حرف نزنی نمی توانی
جوهر باید روی کاغذ لیز بخورد تا چند کلمه را یکجا شکار کند
اگر قطع و وصل شود باز پشت پیشانی سنگر می گیرد و من نمی توانم تسلیمشان کنم
و من یک ناظرم که دست ها و پاهایم ر ا می بینم و مرد روبه رویم را آن سوی فنجانِ تلخِ فرانسوی
من یک فنجان دارم که نیمه کاره رها شده تلخ
گفت هدایت همینجا نشسته بود اما میز کوچک تر از آن بود
ممکن است فکرش بر روی میز خزیده باشد و من فقط کله ی نویسنده را دوست دارم
نمی دانم چرا
پ ن : هوا سنگین تر از آن است که بشود با پرنده ی کوچک خیال دمی گرفت
خاطرات, فاحشگانی بیش نیستند
فقط تن می دهند و جان می فرسایند...
پ ن: کار رو باید سپرد دست موسیقی دیستروشن...خودش می دونه چه کنه
وقتی که نیست با وقتی که می دونی دیگه نیست, خیـــــلی فرق داره...
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است/کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
صداست که میخکوب می کند. درجای خشک می کند.نگاه را منقبض و متوحش می کند.گوش ها را
مصلوب می کند و همان را در دریچه روحت زمزمه می کند که می خواهی. فریاد می کشد و می کَنَدَت
به ارگاسم روانی می رساند و قرار می گیری.
قـــــــــــ ر ا ر می گیری بر مدار خود
سلسله اعصاب را به ارتعاش در می آورد, پیله ات را له می کند خرد می کند , می کِشَدَت بیرون
از آنچه برای تو نیست
و قسم می خوری به یگانگی روان ها
گسیخته از حضیض , بر فراز می رقصی
می رقصی بر فراز
فراخ می شود گستره بی واژه گی
بلعیدن گاه را نظاره می کنی , جان می کَنَد از تو که دور می شوی
وصل
وصل م ی ش و ی
باز
باز
باز
Flood/Undertow
...
All I knew and all believed
are crumbling images
That no longer comfort me
I scramble to reach higher ground
some order and sanity
or something to comfort me
هر آنچه می دانستم و باور داشتم
پندارهایی خرد شونده اند
که دیگر مرا آرامش نمی دهند
تقلا می کنم تا به مکانی بلندتر دست یابم
کمی نظم و عقل سلیم
یا چیزی که مرا آرام کند
Third eye/Aenima
Dreaming of that face again.
It's bright and blue and shimmering.
grinning wide
and comforting me with it's three warm and wild eyes
on my back and tumbling
Down that hole and back again
Rising up
and wiping the webs and the dew from my withered eye
In ...Out
A child's rhyme stuck in my head
it said that life is but a dream
I've spent so many years in question
To find I've known this all along
دوباره رویایی از آن صورت می بینم
نورانی و آبی چون نور شمع می تابد
نیشخند زنان
مرا با سه چشم وحشی و نافذش آرام می کند
بر پشت من و به درون آن حفره
می لغزد و باز می گردد
بر می خیزد و
غشا و اشک خشکیده بر چشمم را می زداید
درون...بیرون
سخن کودکی در ذهنم مانده بود;
که زندگی رویایی بیش نیست
من سال های زیادی در جستجو بوده ام
تا دریابم که این حقیقت را تمام مدت می دانسته ام.
Parabola/Lateralus
...
This body.this body holding me
Be my reminder here that I am not alone in this body.
This body holding me, feeling eternal
All this pain is an illusion.
In this holy reality, in this holy experience.
choosing to be here in ...
/,,,
This body holding me reminds me of my own mortality
Embrace this moment.Remember. We are eternal.
All this pain is an illusion
این جسم . این جسم نگاهدار من
یادآور من باش که من در این جسم تنها نیستم
این جسم نگاهدار من احساس جاودانگی
تمام این رنج خیالی بیهوده است
در این حقیقت مقدس در این تجربه مقدس
انتخاب می کنیم که اینجا باشیم درون...
,,,/
این جسم نگاهدار من فنای خودم را به یادم می آورد
این فرصت را غنیمت شمار.بیاد داشته باش که ما جاودانیم
تمام این رنج فریبی بیش نیست.
Sweat/Opiate
I'm sweating,
and breathing
and staring and thinking
and sinking.
Deeper.
It's almost like I'm swimming.
,,,/
Seems like I've been here before
seems so familiar.
seems like zi'm slipping
Into a dream within a dream.
می رنجم
و نفس می کشم
و خیره می شوم و می اندیشم
و هرچه عمیق تر
ته نشین می گردم
چون آن است که غوطه می خورم.
,,,/
گوئی پیش از این اینجا بوده ام.
به نظر بسیار آشناست.
گوئی از رویایی
به رویایی می لغزم.
Sober - schism -You lied - Aenima - Triad - Stinkfist -46 & 2 - Bottom ........................i

* بخشی از ترجمه ی جیهوری, سرمد, خداپناهی
دیشب داشتم توی آپارات "خانه ای روی آب" از بهمن فرمان آرا رو می دیدم .محصول 1380. فیلم زبان بسیار تند و تیزی داشت در بیان مسائلی که تابوهای جامعه شناخته می شن حالا بحث صراحت بمونه, اصل بیانشون به قول دباشی(منتقد) تهور می خواد. هرچند 10سال پیش کیفیت و اوضاع سینمامون به این حد افول و سقوط معنایی و سانسوری نرسیده بود اما بعید می دونم اون نکات رو کسی دیگه به این زبان گزنده گفته باشه
موضوع اعتیاد چندان جدید نیس توی خیلی فیلما بهش پرداخته شده اما باز هم مقصر دونستن جامعه و بالادستی ها یه پرداخت جدید بود . بالا دستی هایی که جوون های در سودای کار و زندگی و پویندگی رو به قهقرا می رونن و از حضیض و نابودی اونا به عنوان سرکوب منتقد و مخالف خودشون بهره می گیرن.
بحث عمده دیگه که راه به راه باهاش مواجه می شدیم , حالا به یمن وجود "دکتر سپید بخت" که از قضا دکتر زنانه, بحث "زن" هست و تاثیری که به فراخور این تحجر جمعی گریبانگیر عقب ماندگی روحی جامعه و به فنا رفتن نسل های آینده می شه. تحجر و خودزنی های فرهنگی نسبت به جنس زن که مثل بنا کردن خونه رو آب می مونه با این توضیح که این سرخوردگی های القا شده از مادرانی نسل به نسل به فرزندانی منتقل میشه که هیچ ارزشی برای اخلاق و انسانیت قائل نیستن به جز حفظ سنت های دهن پر کن و احمقانه ای که حکم برائت از گناه رو براشون داره با این تفاسیر اگرچه ظاهر موجهی دارن و پیشرفت می کنن اما از درون پوک و خالی ان... مثل سنت مضحک حجله و راه حل ِ ترمیم بک*ارت , مثل زنی که حکم کارخونه بچه سازی برای شوهرش داره و سر دوازدهمین زا می میره , مثل زنی که در اسارت جسم و رابطه جن*سی عشق و تعهد گدایی می کنه مثل تمام اون زن هایی که برای به دست آوردن یه احترام کذایی چند ساعته که کمبودش توی جامعه شکنجشون میده, خودشون رو در اختیار میذارن...به یقین چه بوی تعفن "مفعول بودنی" از زن درین فرهنگ و سنت به مشام میرسه
طرح کلی فیلم خیلی خوب بود به خصوص با توضیح نکات بالا که گفتنشون کم چیزی نیس اما پرداخت فیلم از نظر فیلمنامه چندان قابل قبول نبود یه ضعفی به چشم می خورد که کارگردان مدام سعی می کرد با توانایی خودش لاپوشونی کنه. نمادهای معناگرای فیلم در مواقعی از تولید معنا درکنار هم سر باز می زدن و فقط می خواستن یک جوری در فیلم حضور داشته باشن هرچند که این نمادها انتخابشون هنری و زیبا بود.
بازی ها در نگاه کلی قابل قبول بودن اما با نکته سنجی بیشتر با توجه به اینکه فیلم از یه گروه حرفه ای ساخته شده بود توقع بیشتری از بازیگران نامدار می رفت.
در مجموع کار فرمان آرا تحسین برانگیزه با انتخاب های هوشمندانه. سبک و سیاق خاصی داره هم از نظر هنری هم از نظر فکری که به مذاق خیلی از نوچه های سینمایی نظام خوش نمی یاد....در ضمن بسیار مشعوف شدم وقتی دکلمه ای با صدای شاملو بزرگ برای بادی فیلم انتخاب شده بود و در درددل های فیلم صحبتی بی کنایه از صادق هدایت به میون اومد....د.
در اخر اینکه این فیلم پتانسیل اضافات و توضیحات بیشتر از سوی اینجانب را دارا می باشد...
پ ن۱ : جالبه بگم هرچی تصویر از فرمان آرا سرچ کردم فیل طر بود! واسه همین پست ام خشک و خالیه
پ ن ۲: یکی نیس بگه حالا خیلی واجبه توی این هیری ویری بشینی یادداشت فیلم بنویسی؟؟
و ما در جواب بگیم بله خیلی واجبه :D
پ ن ۳: من همچنان نتونستم برای دوستانی کامنت بذارم ... برمی گردم
یکی دیگه کلینت منسل که می تونم بگم اگه آهنگسازیش نبود "سرچشمه" و "مرثیه ای بر یک رویا" با تمام فرهیختگی اش اینی نمی شد که الان هست, هیچ موقع دیالوگ ها و لحظات خاص فیلم تا این حد میخ نمی شد تو مخ .نمی دونم نمی دونم این لعنتی این صدا هارو از کجاش میاره! ریتمی که روی سلول های مغز می شینه و مثل به دست آوردن فرکانس طبیعی بدن همه وجودت رو یکجا تسخیر می کنه و میریزه پایین
تمام بدنت میشه دریچه گوش و ذهنی که درگیر هضم این همه شگفتیه. تمام اینا درمورد پریزنر هم صدق می کنه
حل شدن موسیقیش با سه گانه کیشلوفسکی
ریکوییم های پریزنر در کنار آهنگسازی سه گانه چیزی عجیب می سازه که قابل توضیح نیستن. آهنگسازی که با صدا به فیلم ایده میده ...می تونم بگم این دو تا زوج تلفیق کننده صدا و تصویر تا جایی که من دیدم و شنیدم ایده آل ترین و بی ایراد ترین آمیختگی رو خلق کردن تا به حال...........
دلم می خواد بعد تافل از مرثیه ای بر یک رویا و چند تا فیلم دیگه بنویسم.......




+ عکس ها به ترتیب از بالا از راست به چپ: آرنوفسکی و منسل ـ کیشلوفسکی و پریزنر
می دونی اوضاع چطوریه؟
فرض کن یه خنجر زهرآلود رو تا دسته کردن توی جونت انقدر تو رفته و خون دادی که چسبیده به سلول های تنت حالا اگه بخوای بکشیش بیرون و مثل آدم مثل انسان زندگی کنی انقدر از وجود=هویت تزریقیتو با خودش می بره که بی خیالش می شی و ترجیح می دی توی کثافت مثل سگ جون بدی حالا اگه جزو این گله نباشی... تازه درد اصلی ازین جا شروع میشه
پ ن : رفقا معذور دارن مارو از یه نمه تاخیر توی پاسخ به کامنت ها و سر زدن بهشون
در اسرع وقت جبران میشه
/.../
از کهنه ترین شرابمان که چهار ساله است و
یادگار قرن ماضی
دو گیلاس لب به لب
بگذار کنار دستمان.
شراب خوب هر جرعه اش برای از یاد بردن یک قرن کافی است
جرعه جرعه
آنقدر می توانیم عقب برویم
که بعد از شام
سر از نخلستان های مهتابیٍ بین النهرین درآوریم
و حوالی نیمه شب
از بدویتی برهنه و بی مرز.
۲.
/.../
وقتی تو نیستی چه فرق می کند
فرقم را از کجا باز کنم و یقه ام را تا کجا
کبریت خیس / عباس صفاری
پ ن بی ربط : فیلم -> Persona/ingmar bergman
قرنیه می فروشم / پلاسما / کلیه چپ , راست و اگر کفاف نداد هر دو
تن هم .../ انگار خوب می خرند این روزها
دخترکانم هنوز خواب ٍ منجی می بینند : این یک شبی هم بیا اجاره نشویم
شاید فردا زندگی دمیده شد/
زندگی هم اگر نه , یک شکم ٍ سیر
یک شبٍ با سقف
دریغ...
باز هم پدر خمیده و مچاله برگشت...
این روزا پاواروتی عجیب می چسبه... تازه وختی اون وسط سوئیچ کنی رو صدایِ خش دارِ کوبین و هوای شمس تبریزی بزنه به سرت... در همین حین دنبال یه سیگار برگ بگردی که مثه اگزوز ِ مینی بوس دودش کنی باهاش بری هوا ... یا خیالات وَرِت داره که گورِ بابای فاینال اگزم پاشم کله سحر بزنم به کوه تا شب ام پیدام نشه...و خیلی عاقلانه های دیگه که در پندار ِ همگان خریت می باشد
+ یه موقع ها عجیب رَم می کنم و الان ازون وختاس
+ Bleach /Nirvana
وای بر مردمان ِ فرهنگی که از روشنفکـــری , سیگارش و از دین , حد زدنش بماند.
وای بر مردمانی که هیچ لذتی را فراتر از تماشای ِ آخرین رعشه های جسمی بالای طناب ِ دار , در یک شب ِ بی پناه ندانند.
وای بر مردمانی که به سیاهی تفاخر می کنند.
به یقین وای بر ما...
A fine day to exit

یه روز خوب برای...
یادت می ماند که یادم بیاوری از این فراموشی رهیدن سهل نیست ؟؟
تراکم نفس های ممتدی که راه بالا آمدن را با تردید طی می کنند...
می شمارم لحظه های پوکی را که تصاویر ِ بی نقص ِ طوری دیگر بودن را از وسوسه هایِ کشنده این آن سوا می کند
قدری مستی باید... نوش
چه می شود که
گاه می شود و
گاه نمی شود؟؟
دلم برای انچه برای من نیست تنگ می شود ... هر_از_چند_ گاهی_ مثل آویزان بودن به سایه ی چیزی...
+ خرگوشم که مُرد خیلی تنهاتر شدم!!!
Bodysnatchers
I do not
Understand
What it is
I've done wrong
Full of holes
Check the pulse
Blink your eyes
One for yes
Two for no
I have no idea what I am talking about
I'm trapped in this body and can't get out
Ooooohhhh
Make a sound
Move back home
Get an invitation
With the edges
Sawn off
I have no idea what you are talking about
I'm trapped in this body and can't get out
Ooooohhhh
Has the light gone out for you?
Cause the light's gone for me
It is the 21st century
It is the 21st century
You can fight it like a dog
And they brought me to my knees
They got scared and they put me in
They got scared and they put me in
All the lies run around my face
All the lies run around my face
And for anyone else to see
And for anyone else to see
I'm alive
I've seen it coming

Radiohead/In rainbows/ 2007
نه جالبه. این تعارض رو می گم که یهو می خوره تو صورت آدم. کلا فکر کنم تا اونجایی که یادم می یاد برحسب فرهنگ
individuality
اونم از نوع شدیدالحنش بزرگ شدم که حالا نه رسما با تمام مواضع فعلی تا قبل 18سالگیاما میخ اش از همون موقع ها کوبیده شد(در این حد که توی بلاد کفر بچه ها با اتمام تین بودنشون یه مکان مستقل اختیار می کنن اما حالا یه کم جنبه ظاهریش ملایم تر) که وابستگی ممنوع و همه کارهارو باید خودت انجام بدی و متکی به خود باش و غذا و لباس و تصمیم و همگی تا حد ممکن به خودکفایی برسه و ...(حالا بماند که آخرش به نوع تربیت مشکوکن و در حیاتی ترین موقع تصمیم مخالف می گیرن و چهارچنگول می مونی که بلاخره تکلیفت چیه )و الان که دیگه عالیه فقط تفاوتش اینه که سوئیت شخصیت کلیدش با بقیه یکسانه!! اما خب ازونجایی که اینجا ایران است و هنوز بچه ها توی دانشگاه لقمه ی مامانشونو می خورن ...به نظر نامتعارف میاد.حالا بازم اینو آدم در حالت عادی نمی فهمه چون در کل این طوری مستقل بودن بهتره. حالا بدبختی کجاس؟ وقتی پاتو از خونه میذاری بیرون! یه مشت آدم آویزون که ریسک و هیجان و زندگی و حتی دوست داشتن براشون با هماهنگی قبلی!! حالا اگه دختر باشن که دیگه فاجعه ی فوکوشیما ست! چون اصالتا اسیر تعصبات خرافی و احمقانه جهان سومی می شن و به جز ایل و قبیله شون تمام حرکاتشون با عکس العمل مردای اطرافشون تنظیم میشه. به طرز فاحشی از درک شون عاجزم و بعد چند دقیقه دیگه نمی شه توی کش دادن مکالمه زور زد
این تلویزیون بی صاحاب که دیگه هیچی با روزی یه بار از جلوش رد شدن قهوه ای کردن استقلال (!!!!) جنس مونث تو صورتت می خوره و بعد نگاه می کنی می گی پس این همه رو خودت تنهایی از کجا آوردی؟؟؟ بعد حالا که آوردی کجا می خوای بذاری؟
نه خیلی جالبه اصلا نمی دونم چطور میشه که با این همه وابستگی مردم در حالت کلی و از قدیم الایم وابستگی خانوما به مردا(!!) که توی این فرهنگ لعنتی وول می زنه آخرش یه غول بی شاخ و دمی مثل من ازش درمیاد که به هیچ صراطی از صراط های مضحکشون مستقیم نیس
بعد آخه هیچ جایی هم توی این خراب شده نداری می شی یه منزوی به تمام معنا که تمام خواسته ها و نیازهاتم سرباز می مونن بعد از اینجا رونده و از اونجا مونده می شی نه محیط آکادمیک ارضا کننده ست نه اجتماع بی سر و تهش. چرا؟ چون می خوای الفبای زندگی رو داشته باشی
چون اساسا هیچ حرکت نابهنگامی نمی تونی داشته باشی و اگه حرکتی جدید انجام دادی(براساس روال زندگی عزیز) برای قضاوتت با امام و شهدا و خیل عظیم پیامبران و ادیان مبین و ... پیش از درنظر گرفتن تو مشورت صورت خواهد گرفت وقطعا ازونجایی که درون مسیرهای مطرح شده نیستی آدمی نابهنجار که قصد افساد و ... داره و قطعا یک سرش به مسائل جنسی تعبیر می شه می رسی
و کلا همه چی مخالف زندگی میشه! میشه یه خوددرگیری مزمن که کدوم طرفو درست کنی! وقتی دیگه چیزی رو فهمیدی که نمی شه وانمود کنی که نفهمیدی! و از طرفی چطور باید با این هجوه سنگین کنار بیای که توی کوچیکترین سوراخ زندگیت هم رخنه کرده
پ ن : خیلی بدم میاد که این نا به سامانی ها و اراجیف رو توی تنها جای به اصطلاح شخصی خودم هم وارد کنم اما الان فرق داشت/ احساس کردم که مثل آدم حرف زدن داره یادم میره/ خواستم امتحان کنم ببینم میشه!!
پنجره را باز کردم
هم زمان چشمان را
در عجب که آغوش باد نیز /هم زمان/
هم زمان
زایش رویایی که بال داشت
مستی ای که رحم نداشت
تنهایی بزرگی که قعر عجیبی داشت
اما نه! ــــــ پنجره را بــــــــــــــــــــــــاز باقی می گذارم و سه نقطه هم چنان

Hermitage
and

Rose Garden
by Paul Klee
پ ن ۱ : تقدیم به "اهانت" (حامد عزیزم)
پ ن۲ : جایی خوندم : ویران شود این شهر که میخانه ندارد ...
بعدن نوشت :
پ ن ۳ :اگه این چند ترم باقی مونده رو تا تهش برم(!!!) و این خزعبلات رو به سرانجام برسونم به محض اینکه دستم به جایی بند شد هیچ اقدامی به جز این عمل نمی تونم بکنم که مثل جک ِ فایت کلاب اگه وارد ساختمونِ هنگفت و کله گنده مالی شدم رسمن با خاک یکسانش کنم. تازه خیالم راحت میشه که دین ام رو ادا کردم/ هووف! ۴سالِ بی زبون / Crap
پ ن۴: و من اصلا به هیچی حساب نمی کنم که نیم ترمی در کار است در کمتر از ۱۰ساعت دیگه/با کوبین و نیروانا شب رو غلیظ تر میکنم/ In Utero 1993/ چقد دلم میخواست الان "صفر" رو دستم میگرفتم یا "هستی و زمان " یا "واپسین شطحیات" یا "سه نظم بنیادین لاکان"... باورم نمی شه که چی تو دستــــــــــــامه /Holly shit/ اD:
پ ن ۵: این "پ ن" ها هم مَرَضی شده ها!!
+ بابت تاخیر توی پاسخ بعضی کامنت ها و پست های جدیدتون عذر می خوام .توی چندروز آینده حتما جبران خواهد شد
خیلی بده یه لیریک یهو ناامیدت کنه . وقتی که فقط با شنیدن موسیقی و تحریر صدای وکال توی یه دخمه ی عمیق و دنج به تمامه بهش ایمان داشتی که می تونه گاهی نجاتت بده...
اساسا اشتغال زبان در بندِ منطق , کافی ست... و یا معوج هایی که انتظار و درخواست ِ هیچ عقیده ای را به فراخور ِ جدی انگاشتن ِ کلمات ندارد . فقط درانداختنی کاملا بکر
پ ن : پینک فلوید و همه مشتقات اولیه اش به صورت جداگانه ( راجر واترز ـ دیوید گیلمور ) به توانِ بسیــــــــــــــــــــار
Irrelevant PS: Feeling like you are not with me
I just ... sorely miss you mom
اساسا یه سری چیزا از آدم بعیده
و آدم هم از یه سری چیزا
اما خب نمی دونم بین این فاصله کی و چی می تونه باشه
و اصلا از کجا تا کجاست
شدیدا به تلفن اتاق فکر می کنم
و به اتاقم شماره ی ۳۰۰۳ زنگ می زنم
و صبر می کنم حسابی زنگ بخورد
بعد حیران می شوم که کجا رفته ام ؟!
کی برمی گردم؟!
بهتر نیست پیغامی به پذیرش بدهم که به محض برگشتن با خودم تماس بگیرم؟!
ر . براتیگان
ژوئن ۱۹۷۶
چه حس ِ ترحمی دارم نسبت به این جسم ــــــ
به سادگی میشه نابودش کردم
هیچ مقاومتی نداره
کافئین تلخ, بوی عود , نور شمع, اگر تنهایی هم اضافه شود و موسیقی به سکوت تجاوز کند ;
هوای شاعرانگی جوانه می زند
... اما دریغ که زمینی نیست تا ریشه جان بگیرد
پ ن* : Erik Satie/ Gymnopedies
پ ن ** :

by
Daria Endresen
Kashmir band / Melpomene
...
I don't know how but suddenly it has been a while
and we've been walking in through that same front door
underessing like there were no parts to hide
....
تسلی بودن
با نطق عصب ها و ذرات
یک یکسانی بی بدیل
و حس بدویت اصیل
Gavin Bryars /a Portrait
P.S:whatever do in life, won't be significant; but it's very important that you do it, because nobody else will
GANDHI
به صف, وانهـــاده
آن ســـــ وتر رژه ی نظامی .
.
. نگاهی رد شد, چـ ی زی سوخت
پچ پچ ِ سکوت, سرما ی سفید
تجسم ِ نوآر از هارمونی ِ تن ِ تو زیر ِ هجمه ی مارچ ِ چکمه ها ــــــ متلاشی شد
پ ن: تارهای اصوات مصلوبم می کند TOoL/Intension
... If men only knew

I won't let you die
هوای قهقه های کودکانه را کردم
بی هوای فردا
در دامن هزار فرسنگـــ گود ِ تو
تمام ِ من را جا می دادی با دست هایی که محصورم می کرد از تیغ های جهنده ی بیرون از باغچه ی دامنت
دست هایی که بر بدن نحیفم شوکـــــــ ِ اشتیاق خنده را می پراکند
حصارت را کم دارمـــــ

نمی دونم...